X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1388
چرایی جهان
نوشته شده توسط فونیکس در ساعت 11:46 ب.ظ

کسانی که رباعیات خیام را دلیل بر کفر و زندقه او دانسته اند غافل بوده اند که این جستجوی حقیقت با دین و ایمان منافی نیست و چه مانعی دارد کسی که بر حسب ایمان قلبی یا دلایل فلسفی بوجود صانع مدرک یقین داشته باشد و همه تکالیف شرعی خود را به جا بیاورد و بگوید من از کار دنیا سر درنیاوردم یعنی حکمت کار خدا را نیافتم بلکه اگر نگوید عجب است زیرا که فهم بشر از دریافت حکمت کار خدا عاجز است و اگر عاجز نبود بشر نبود و اگر این اقرار به جهل واظهار حیرانی کفر است پس چرا پیغمبر اکرم فرمود ما عرفناک حق معرفتک حق اینست که آنکس که این پرسشها را می کند دیندار است زیرا معلوم می شود به حقیقتی قائل است که آنرا در نیافته و می جوید اما آنکه به هیچ حقیقتی قائل نیست و دنیا را هرج و مرج و جریان امور را بر حسب تصادف و اتفاق می داند فکرش آسوده است و چیزی ندارد که بجوید. 

 

 

پس کسیکه خیام را از جهت اظهار حیرانی در کار جهان سرزنش می کند ملتفت نیست که خود نیز چیزی در نیافته است و جهل مرکب دارد و یا معنی حرفش اینست که حقیقت منم سر اطاعت پیش بیار و فضولی مکن و عقلی را که خدا به تو داده تا حقیقت بجویی کنار بگذار و این در شرع حکمت و معرفت کفر است و اگر اعتراض اینست که چرا باین بیان می گویی فراموش کرده است که این شعر است و لحن سخن شعری غیر از لحت تعلیم دین و فلسفه است و هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد 

 

(قسمتی از مقدمه رباعیات خیام به قلم محمد علی فروغی) 

 

 

در اینجا تعدادی از رباعیات خیام که در مورد چرایی هستی و فلسفه آفرینش است می آوریم: 

 

 

 

 

در دایره ای کامدن و رفتن ماست

آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به  کجاست 

 

 

 

************** 

 

 

 

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک امد شکستن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این صور عیب کراست 

 

 

 

************** 

 

 

 

اجزای پیاله که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست

بر مهر که پیوست و به نام که شکست 

 

 

 

************* 

 

 

 

از جمله رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید راز

پس بر این دو راهه آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی آیی باز 

 

 

 

************** 

 

 

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست

چون هست به هر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست 

 

 

 

************** 

 

 

 

حیی که به قدرت سرو رو می سازد

همواره همو کار عدو می سازد

گویند قرابه گر مسلمان نبود

او را تو چه گویی که کدو می سازد 

 

 

 

************* 

 

 

 

گر کار فلک بعدل سنجیده بدی

احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون

کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی 

 

 

 

************** 

 

 

 

گر امدنم بخود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی 

 

 

 

************** 

 

 

 

ایدل تو باسرار معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

این جا بمی لعل بهشتی  می ساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی 

 

 

 

************* 

 

 

 

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان

می سوزد و خاک می شود دودی کو 

 

 

 

************** 

 

 

 

چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان 

 

 

 

 

************** 

 

 

 

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یکدم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم 

 

 

 

************** 

 

 

 

خورشید بگل نهفت می نتوانم

در اسرار زمانه گفت  می نتوانم

از بحر تفکرم براورد خرد

دری که ز بیم سفت می نتوانم 

 

 

 

************* 

 

 

 

این چرخ فلک که ما درو حیرانیم

فانوس خیال ازو مثالی دانیم

خورشید چراغدان و عالم فانوس

چون صوریم کاندر او حیرانیم 

 

 

 

************** 

 

 

 

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام  لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش 

 

 

 

*************** 

 

 

 

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده ام

                                    آخر کم از آنکه من بدانم که کیم